عضویت تلگرام عضویت اینستاگرام

درس کسب وکار از رانندگان تاکسی

وقتی صبح ها می خواهید با تاکسی به سمت محل کار حرکت کنید، حتی وقتی ایستگاه پر از مسافر باشد باز بعید است جنگ و جدل راننده ها بر سر اینکه کدام زودتر مسافر بگیرند و حرکت کنند، نبینید. اگر شانس بیارید و یک تاکسی تمیز نصیبتان شود واقعا برد کرده اید، حال اگر یک راننده خوش اخلاق نیز داشته باشید که نور الی نور است.

📌برای راننده های تاکسی تنها چیزی که مهم است سوار کردن مسافر  است، آنها هیچ وقت یک مسافر را به چشم مشتری نمی بینند، از این رو غالبا داخل ماشین بسیار کثیف است، نظر مسافر در مورد بالا بودن شیشه یا روشن بودن رادیو و کولر مهم نیست. اینکه مسافر راضی باشد یا نه اصلا مهم نیست، وقتی شما سوار تاکسی شدید یعنی او فروش خود را انجام داده و داستان تمام شده است.

📌معمولا آنها مسافر را بعنوان یک منبع درآمد بالقوه نمی بینند انگار همه این آدمها در طول عمر خود فقط یکبار ماشین می خواهند و آنهم همین یکبار است. برای همین است که همیشه دعوا بر سر مسافر گرفتن است.

📌اما برخی راننده ها کمی متفاوت تر فکر می کنند. در طول سفر رابطه اثربخشی با مسافر ایجاد می کنند، چه از روی حرفه ای گری باشد یا چه از روی خلق نیک ، این قبیل راننده ها معمولا فرصت های کاری بیشتری بدست می آورند ، مشتریان روابط طولانی مدتی با این راننده ها برقرار می کنند و چه بسا فرصت هایی برای همکاری دراز مدت با وی محیا شود. این افراد معمولا همانند هم مسلکانشان بر سر مسافر جدال نمی کنند. جدال اصلی آنها برای راضی نگه داشتن مشریان کنونی شان است.

 

✅رفتار برخی کسب و کارها نیز مشابه راننده تاکسی ها است، آنها به برای به دست آوردن مشتری میجنگند اما برای خلق درآمد بیشتر از مشتری فعلی برنامه ای ندارند. جذب مشتری جدید کم از جدال راننده تاکسی ها ندارد.

✅ حال چه می شود اگر به جای هزینه در تبلیغات کم اثر به مشتری عشق ورزیده شود و به جای جدال برای سهم بیشتر از بازار سهم موجود غنی تر شود.
شاید کم هزینه ترین راه برای برتری، ارتقاء ارزش قابل ارائه به مشتری باشد. اگر حس تعلق خاطر در مشتری ایجاد شود (Engaged Customer) حجم و تعداد خرید خود را افزایش خواهد داد. بعلاوه به صورت داوطلبانه و کاملا رایگان محصول شما را تبلیغ و برایتان مشتری جدید خواهد آورد.

 

 

داستان کوتاه راننده تاکسی نیویورکی

هاروی مک کیمی گوید:
روزی پس از خروج از فرودگاه، به انتظار تاکسی ایستاده بودم که راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت:
لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید…
سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید!
بر روی کارت نوشته شده بود:
در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم !!!
بسیار شگفت زده شدم !!!
راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.
پس از آن که راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:
پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و یک فلاسک قهوه رژیمی هست!
گفتم : نه، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم.
راننده پرسید : در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید ؟!
و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت:
اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است…
آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت:
این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم وگر نه می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم…
از او پرسیدم: چند سال است که به این شیوه کار می کنی؟!
پاسخ داد: ۲ سال
پرسیدم: چند سال است که به این کار مشغولی؟
جواب دا د: ۷ سال !
پرسیدم ۵ سال اول را چگونه کار می کردی؟
گفت : از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.
روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.
مضمون حرفش این بود که :
مانند مرغابیها که مدام وک وک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید.
پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم :
تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.
سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم
پرسیدم:چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟
گفت : سال اول، درآمدم دو برابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید!!!
نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با ۳۰ راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط ۲ نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند. ..
بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند …
می خواهید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید یا برخیزید و اختیار زندگی خود را به دست بگیرید؟