عضویت تلگرام عضویت اینستاگرام

دختر رویاهایت کیست؟

فکر کنم پنج سالم بود. من از خیس شدن تنفر داشتم و برای هر بار حمام بردنم، دو سال به سن پدر و مادرم اضافه می‌کردم. یک عصر جمعه با دردسر من را فرستاندند حمام. زیر دوش وسط عملیات تعقیب و گریز با مادرم و لیف و شامپو، پایم سر خورد و چانه‌ام کوبید به وان و شکافت و خون پاشید بیرون. من از خون خوف می‌کنم[می ترسم]. حالا هم آب بود و هم خون. همین‌طور خیس و خونی من را بردند بیمارستان. دکتر نگاهی انداخت به چانه‌ام و تصمیم گرفت آن را بخیه کند. تا حالا بخیه نشده بودم اما از اسمش معلوم بود که اتفاق دردناکی است. حالا هراس از بخیه به هراس از خون و آب اضافه شد. تصمیم گرفتم مانع دکتر بشوم. دست و پا زدم که فرار کنم. اما خب. پدر و مادر و دو پرستار اورژانس و مسئول اداری بیمارستان و نگهبان دم در مانعم شدند و شش نفری من را گرفتند تا دکتر به دوخت و دوزش مشغول شود. ترس مولد زور است. و آن‌قدر حین خیاطی دست و پا زدم که شکل بخیه‌ها شد شبیه به دوخت در کیسه‌ برنج. گره‌های ملوانی زمخت و درشتی که هنوز زیر چانه‌ام معلومند. رد یک زخم قدیمی که خیلی دوست ندارم دیده شود.
رگ‌های قلب پدربزرگم خیلی سال پیش گرفته بودند. دکتر ماندگار تصمیم گرفت آن‌ها را باز کند. یک روز صبح او را بی‌هوش کرد و یک وجب و نیم سینه‌اش را شکافت و لوله‌ها را تعمیر کرد و شکاف را بست. پدربزرگم برخلاف من از حمام بدش نمی‌آمد و با دیدن خون و زخم خوف نمی‌کرد. عمل هم خوب پیش رفت و تا وقتی که زنده بود رد زخم روی سینه‌اش بود. قایمش نمی‌کرد. درواقع خلاصه‌ داستان و نشانه‌ی نجات‌یافتگی‌اش بود. لابد گاهی وقت‌ها هم توی تنهایی نگاهش می‌کرده و لبخندی می‌زده و بودنش را مدیون این زخم می‌دانسته.
مثل عباس رضایی که عاشق شده بود. جانش برای عشقش در می‌رفت. یک بار دم دبیرستان نظام‌وفا با سه نفر سر ماجرای متلک گفتن به دختر رویاهایش دعوایش شد. دونفرشان را مثل حلیم کوبید. سومی که بزدل بود با تیغ موکت‌بری خط انداخت روی صورت عباس. خط که نبود. کانال بود. فراش دبیرستان بردش بیمارستان و ده تا بخیه منظم چید روی صورتش. عباس زنده ماند. لیسانس کشاورزی گرفت و با دختر رویاهایش هم ماند. شک ندارم عباس هم هر از چندگاهی نگاهی می‌اندازد به خط روی صورتش. لبخند می‌زند و بودنش را مدیون این زخم می‌داند. (نوشته ای از فهیم عطار) (https://t.me/fahimattar)

☑️⭕️تجویز راهبردی:
هر فردی مثل عباس باید یک مرد/دختر رویاها برای خودش داشته باشد که پایش بایستد و برایش زخم بخورد. «مرد/دختر رویاها» کنایه از یک هدف متعالی است. هدف متعالی چیست؟ سه ويژگی دارد:

۱. هدف باید به گونه ای باشد که حاضر باشید برایش زخم بخورید. یعنی حاضر باشید بخشی از زندگی و اعتبارتان را بگذارید برای این هدف. آیا حاضرید برای این هدف با افتخار حبس بکشید؟! بخشی از زندگی تان را با این هدف معامله کنید؟! به عنوان مثال دو هدف زیر را در نظر بگیرید:
الف) خرید یک ماشین بوگاتی مدل دیوو ۲۰۱۹ (با ارزش ۶۵ میلیارد تومان)
ب) ثروت آفرینی و ایجاد اشتغال برای هزار زن در یک منطقه محروم و بیرون آوردن آنان از فقر مطلق.
صادقانه از خود بپرسید کدام جمله را راحت تر می توانید تکمیل کنید: بخشی از وجودم و زندگی ام را «فروختم» تا به هدف یک یا دو برسم. وجدان شما انتخاب خواهد کرد. به کلمه فروختم دقت کنید.

۲. هدف باید به گونه ای باشد که حاضر باشید زخم تان را با افتخار به دیگران نشان دهید. فرض کنید برای دستیابی به آن هدف به زندان افتادید، ممنوع الخروج شدید، به گرفتاری مالی دچار شدید آیا هدف تان به گونه ای هست که به این زندان و محدودیت و گرفتاری تان افتخار کنید؟ عباس به زخم روی صورتش افتخار می کرد، شما هم می توانید؟

۳. هدف باید اخلاقا دگرگزینانه باشد. یعنی اگر هدف فقط برای منافع خودم، امیال خودم، جیب خودم باشد، هدف متعالی نیست. این گونه اهداف به شهوت (=خواستن کور) نزدیک می شوند. استاد دانشگاهی که مقاله می نویسد نه با هدف حل مساله از جامعه بلکه فقط و فقط برای شهرت و اعتبار و ارتقاء. هر چند کار علمی می کند [و به ظاهر ارزشمند]، اما هدف متعالی ندارد. شهوت علم و شهرت دارد. سرمایه گذاری که فقط با هدف تولید ثروت بیشتر، تلاش می کند، هدف دارد. اما متعالی نیست. دقت کنید که نمی گویم که اهداف برای ما فایده ای نداشته باشند تاکید دارم که اهداف باید با توجه به دیگران انتخاب شوند.

زندانیان یک جمله کلیدی دارند که می گویند: مردی که حبس نکشیده باشد، مرد نیست. همچنین باید اضافه کرد؛ آدمی که زخم نخورده باشد آدم نیست. آدمی بدون زخم، هنوز آدم نشده است. بعضی زخم‌ها نشانه چگونگی زندگی است؛ اصلا نشانه زندگی است. آدم بدون زخم ِ یک هدف ِ متعالی، آدمی است که هنوز زندگی را شروع نکرده است. بروید و مرد یا دختر رویاهایتان را پیدا کنید و آماده زخم خوردن باشید درست مثل عباس!